
حتما بخونید از دستش ندیدن خیلی قشنگه يه خونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، اونجا شده بود خونه گناه و معصيت...دیگه توضیحش باخودتون....شب عاشورا بود. هرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودندنه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی، هيچي... ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنمتو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، خانم چادري وسنگینی بود کنارخیابون منتظرتاکسی بود .خلاصه اومدم جلو و سوار ماشينش کردم یه دفعه یه فکری مثل برق توذهنم جرقه زد! بله شیطان خوب بلده کجا وارد بشه...از چندتا خیابو...
ادامه مطلب