به نام خدا
امروز هفتم دیماهه
من ۳۱ ساله شدم. واقعا که چقدر زمان داره زود میگذره. خداکنه عاقبتمون به خیر باشه. در این سن به لطف خدا به نادانی خودم پی بردم. فهمیدم که چقدر از قافله عقبم و چقدر راجع به خودم اشتباه فکر میکردم. با کارگاهی که امروز رفتم یک لحظه احساس کردم چقدر دلم برای همسرم میسوزه و شاید همسرم واقعا به کمک من نیاز داره پس بهتره به جای دشمنی باهاش رفیق بشم.
من یه سری مسائل ساده و پیش پا افتاده رو از یاد بردم و شاید همین دلیل خیلی از معضلاتی شده که با دست خودم برای خودم درست کردم. مثلا من فراموش کردم که هر کاری رو همون لحظه انجام بدم. همش دارم کارها رو به یه زمان نامعلوم موکول میکنم. حتی برداشتن بشقاب میوه از حال رو! میبینم که در یخچال کثیف شده اما خیلی ساده از کنارش رد میشم و دیگه کلا فراموش میکنم که در یخچال کثیفه. مدت هاست خودمو فراموش کردم، مدت هاست با خودم عکس سلفی نگرفتم..
من در این سن به لطف خدا به یه شاه کلید دست پیدا کردم و اون اینه که باید همه ی توجهم به "من" باشه! اگه بیشتر به خودم برسم و بیشتر به ظاهر و باطنم توجه کنم قطعا خیلی از مشکلاتم حل میشه. حقا که گفته اند خودشناسی مقدمه ی خداشناسی هست؛ حقا که یک ساعت تفکر از سالها عبادت برتر هست...
یه آهنگی رو گوش میدادم با این متن: چه شود هر چه شود صاحب قلب بی قرار من تو باشی... چه شود هر که زما نیست رود، تا به ابد، دار و ندار من تو باشی... من خودم رو مخاطب این آهنگ قرار دادم. یعنی این آهنگ رو برای مخاطب "من" زمزمه میکردم و ناگهان اشک هام جاری شد..
دیدم چقدر به خودم بی توجه بودم.. دیدم چقدر این من از طرف من نیاز به محبت و توجه و رسیدگی داره. این منم که وقتی تو قبر برم با خودم هستم، این منم که هر جا هستم با خودم هستم، این من و خداییم که هر لحظه و هر جا با همیم... یا حبیب القلوب... تا این کلمه رو نوشتم گوشیم اعلان اذان مغرب رو داد... خدای بزرگ من در روز تولدم ازت تشکر میکنم که "من" رو خلق کردی...
گاه نوشته های من...ما را در سایت گاه نوشته های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 17