
دیروز عصر یه جاده روستایی که اطرافش پر از درخته و البته راه فرعی به استان مجاور و تقریبا پر رفت و امد هست رو طی میکردیم. من حدود 70 تا سرعت میرفتم. از آینه دیدم که یه تریلی اف هاش داره پشت سرم میاد. و...
ادامه مطلب
نمیتونم راه برم. خدایا خودت کمکم کن. تا چند روز والیبال و پیاده روی نمیرم شاید خوب بشم دلخوشی این روزام این دوتا ورزشه خدایا زودی خوب بشم آدما چقدر ضعیفن یا رب الرحم ضعف بدنی و رقه جلدی و دقه عظمی یا من بدا خلقی......
ادامه مطلب
اندر حکایت سرویس!...
ادامه مطلب
امروز فهمیدم آیدا خانوم مودب و درس خون،که سرگروهش هم کرده بودم بچه طلاقه. گفته بودم سه تا موقعیت که توش ناراحت شدین رو بنویسین و بیاین بخونین. البته اجباری نیست و میتونین نخونین. آیدا برگشو آورد و گفت خانوم من نمیخونم بعد سرشو انداخت پایین و بغض کرد. توش نوشته بود من از اینکه پدر و مادرم از هم جدا شده اند خیلی غمگینم. یکی دیگه هم نوشته بود از اینکه امسال به مسافرت نرفته ایم ناراحت هستم. نگاش کردم دیدم واقعا این بچه چقدر غمگینه. اشک تو چشمام جمع شد ولی خودمو نگه داشتمو برگشو امضا زدم و با یه لبخن...
ادامه مطلب