بیان آنچه در ذهنم میگذرد

خرید بک لینک
از کسانی که طی این مدت منو از یاد نبردن و برام نظر گذاشتن واقعا تشکر میکنم. و عذر خواهی بابت اینکه خودم بهشون سر نزدم.

شور و اشتیاق داشتم برای نوشتن. نمیدونم از کجا بنویسم. این روزا درگیر مبارزه با نفسم. یعنی تلاش میکنم که با نفسم مبارزه کنم. اگه به پست های قبلیم هم یه نگاهی بندازید همواره این گلایه و شکایت رو از خودم داشتم که چرا از هوای نفس پیروی میکنم، چرا فکر نمی کنم، چرا تلاش نمی کنم و خیلی چراهای دیگه. اما عملا میبینم یا امروزم مثل دیروزمه یا حتی بد تر از روز قبل. و این به معنی سقوطه...

گاهی موقع خواب قبل ازینکه بخوابم یادم میره سوره ی توحید رو سه مرتبه بخونم(که ثواب ختم قرآن داره) و یادم میره با خدای مهربونم حرف بزنم. از این بابت هم خیلی ناراحتم. دیشب بالاخره بعد از مدتها قبل از خواب مثل قبلاها با خدا حرف زدم. یکم باهاش درد دل کردم. انگار بهم الهام شد مشکل کارم کجاست. مشکلم اینه که همه این چیزایی که ازشون ناراحتم و قصد دارم ترکشون کنم و برعکس کارایی که میخوام انجام بدم رو ، تو ذهنم فقط مرور میکنم، اما دست به کار نمیشم،کاری نمیکنم، بلند نمیشم... به همین سادگی. شاید از نظر شما خنده دار باشه، اما واقعا علت گرفتاری های من همینه. همیشه هر چیزی رو خواستم انجام بدم،ولی انجام ندادم. یه جورایی خواستن توانستن است رو خیلی بد برای خودم معنی کردم.

بذارید اینطور قضیه رو روشن کنم که این عمل نکردن من،شبیه این بود که یه مدت صبح ها میخواستم برای نماز بیدار بشم و خیلی شیطون گولم میزد و بیدار شدن برام واقعا سخت بود. به جای بلند شدن تو خواب و تو ذهنم میرفتم وضو میگرفتمو و نماز میخوندم! احساس میکنم این تصور رو داشتم چون تنبلی میکردم از جام بلند شم و حالا این تصور که از همون تنبلی نشات گرفته تو زندگیم جاری شده و باید هر چه زودتر جلوی این تنبلی و بی برنامگی هام رو بگیرم.

امام علی (ع) فرمودند که برای همه کارها کلید و قفلی است. پس کلید آن صبر و قفل آن تنبلی است...

اگه یا علی بگم و از خدا کمک بخوام و " حرکت " کنم قطعا خداوند هم به زندگیم " برکت " میده...

این از این موضوع که از همه مهمتر بود.

بعدیش اینکه یه متنی خوندم برام جالب بود.. مضمون متن این بود که یا این شهر خیلی خالیه، یا جای من در قلب کسی در این شهر نیست..

اینو گفتم یاد یه مسئله ای افتادم. شاید بعدها به این چیزی که الان میخوام بنویسم خندم بگیره اما خوب اشکالی نداره،بذار بدونم تو سرم جیا میگذشته حتی اگه چند صباحی بیشتر درگیرش نبوده باشم.

من یه عادت دارم بیرون که میرم جایی رو نگاه نمی کنم. اما چند وقتیه به یه آقایی که اتفاقا همکارمونم هست شک کردم. چون احساس میکنم هر وقت سر راهم ببینمش بهم نگاه میکنه. حتی دیدم که اون ساعتی که من میرم و میام یه جا منتظر وایساده. دیگه نمیدونم وایساده منو ببینه یا نه. اما در کل مشکوک میزنه. من اصلا به اون آقا حتی نگاه هم نمی کنم. اما نمیدونم جرا خودم اینجوری فکر میکنم. شاید اصلا اون آقا اگه بفهمه همچین فکری راجع بهش کردم خندش بگیره،یا خودم بعدها به این طرز فکرم بخندم...نمیدونم!!

گاه نوشته های من...

ما را در سایت گاه نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 20:41

صفحه بندی