سنقر یه امامزاده داره به نام امامزاده احمد.
اونجا من حس خییییلی خوبی پیدا میکنم.
بعضی امامزاده ها حال ادمو خیلی خوب میکنن، حال و هوای معنوی دارن. امامزاده احمد واقعا جو معنوی داره.
رفتیم بازار. بابا برای من و مامان لباس خرید. دقیقا موقعی که خواست کارت بکشه برق رفت. فروشنده معلوم بود بازارش کساده بنده خدا هول شد لباسا رو داد هر چی بابا گفت بذار ما یه دور بزنیم تا برقا بیاد فورا میدادش زیر بغل بابا که نکنه بریم و لباسا بمونه سر دستش. بابا هم رفت از عابر بانک پولشو گرفت داد لباسای قشنگیه
همین الان پوشیدمش.فقط چاق شدنم رو بیشتر نشون میده. تصمیم جدی دارم برای لاغر کردن. چاق بودن ادمو سن بالاتر جلوه میده.
موقع برگشت از سنقر بابا گفت به هر روستایی برسیم میریم مسجدش برای نماز مغرب و عشا. رفتیم مسجد محمد رسول الله مارنگاز. عجب مردمان با صفایی داشت. چقدر هم تیکه فاتحه اورده بودن. شب جمعه بود. بعد از اینکه راه افتادیم یهو یه روباه جلو ماشین ظاهر شد که خدا خواست و فورا برگشت. رسیدیم سر چشمه. پیاده شدیم ستاره ها واقعا تماشایی بود. چون اونجا هیچ چراغی نبود و وقتی همه جا تاریکه ستاره های بیشتری هم چشمک میزنن و عظمت دنیا و خالقش رو بهتر نشون میدن.
گاه نوشته های من...ما را در سایت گاه نوشته های من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 26